انقد بخند که ابرا ببارن

مقصد جاییه که غم ها نباشن

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۷ساعت 21:13 نويسنده الی...! |
اون موقع حرف منو گوش ندادی که سال ها رفیقت بودم

و من خوشحال بودم که بهت خوش میگذره و حالت خوبه

من حالم بد بود تنها بودم اذیت شدم ولی خوشحال بودم که حالت خوبه

دورت شلوغ بود اما هی کم شدن و کم شدن و کم شدند

اما نهایتا من بودم

من هواتو داشتم

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۷ساعت 22:40 نويسنده الی...! |
I promise

You are gonna miss my blue nails 

: )

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۷ساعت 21:43 نويسنده الی...! |
کاش تو همون تصوری بودی که ته ذهن من شکل گرفته

+ تاريخ شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۷ساعت 18:33 نويسنده الی...! |
یک روزی وقتی بهم میگی "گمشو"

جدی جدی میرم و میرم و گم میشم

اونوقت میای دنبالم میگردی و دیگه نیستم

میگردی و میگردی

که از بالای کدوم کوه افتادم

توی کدوم دریا غرق شدم

کدوم شاخه ی کدوم درخت خورد به قلبم

 

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۷ساعت 12:9 نويسنده الی...! |
همه ی جمله هات باید با یکی از علائم نگارشی تموم بشه

من عاشق وسواس موقع نوشتنتم

عاشق دستاتم وقتی پیانو میزنه...وقتی حرف میزنی...وقتی دنده ی ماشینو عوض میکنی...دستات...دستات

عاشق نگاهتم وقتی خیره میشی و میری تو فکر

عاشق خنده هاتم وقتی لبات جمع میشه و دندونات میفته بیرون

اما کاش بدونی چقد قشنگی

کاش بدونی قشنگ ترین دست مال توئه

و قشنگ ترین خنده ی دنیارو داری

اصلا برام مهم نیست دوستم نداری و ازم خوشت نمیاد

فقط دوس دارم باشی

بشینی

نگات کنم

نگات کنم که شوپن میزنی

نگات کنم که میخندی

نگات کنم که خیره شدی به صورتمو معلوم نیست به چی فکر میکنی

نگات کنم

نگات کنم

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۷ساعت 0:46 نويسنده الی...! |
من هیچوقتِ هیچوقت آهنگ so close از اونسنس رو برای کسی نمی فرستم و حتی به کسی معرفیش هم نمیکنم

انگار که فقط و فقط مال منه!متن و آهنگسازی و حس و حالی که تو اهنگ داره فقط و فقط مال منه

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۷ساعت 13:2 نويسنده الی...! |
اگه یه روز اومدی و دیدی من دیگه پست نمیذارم اینجا یعنی حالم خوبه

یعنی حرفی واسه گفتن ندارم

یعنی همه چی خوب میگذره و من راضیم

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 20:10 نويسنده الی...! |
تو باعث میشی که گه بزنه به اعتماد به نفس من

با خودم فکر کنم یعنی من انقد اخلاقم گهه؟ یعنی من انقد زشتم؟ یعنی هیکل من انقد بده؟ که تو حتی حاضر نیستی فقط یک ساعت منو ببینی؟!

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 20:8 نويسنده الی...! |
قسمت نیست حذف کنیم

استاده ده بار زنگ زده میگه پاشو بیا امتحان بده:))

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 11:35 نويسنده الی...! |
حتی فکر کردن به این که داری میرینی هم برام جذاب و لذت بخشه

همینه علاقه ،همینه دوست داشتن.

کاش بفهمی چقدر زیاد دوستت دارم

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 4:25 نويسنده الی...! |
این عادت عجیب "نقطه" گذاشتن ته جمله هام رو از تو گرفتم.

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 4:24 نويسنده الی...! |
شاید منم یه روز موهامو بالای سرم گوجه کنم و چند تا لاخشو بندازم دورو بر صورتم.یه لباس گشاد بپوشم با شلوارک .کنار ساحل بشینم گیتارمو دستم بگیرم و یه شروع کنم به خوندن‌ سیکس فیت آندر، یا هم سالیتودِ اونسنسو بخونم!شایدم اصن حسش بود باغ بارون زده ی سیاوش قمیشو خوندم.اما شاید

شاید 

شاید

اینا همش شایده،شاید.

+ تاريخ شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 4:23 نويسنده الی...! |
پس چرا هیچکی ناوان حال بد الان منو پس نمیده؟

آدم حسودی نیستم

کینه ای هم نیستم

ولی دلم میسوزه برای خودم

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 23:12 نويسنده الی...! |
من همه برنامه ریزیام واسه نیومدنت بود

حالا اگه بخوای بیای چی؟

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 16:42 نويسنده الی...! |
تو صدام کن

من هر روز هر ساعتی تو هر وقت روز که بود برات آب میارم

هر وقت خواستی برات چایی میریزم میارم

اداتم درنمیارم

وقتی بگی الهه؟ میگم جانم! بگو یه لیوان آب برام بیار میگم چشم

تو بگو فقط

فقط بگو

فقط دوستم داشته باش

اذیتم نکن

فقط دوستم داشته باش

من برات آب میارم

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 1:26 نويسنده الی...! |
من وقتایی که با خودم فکر میکنم میبینم شاید یه عالمه ای کاش توی زندگی داشته باشم که بیشتر این ای کاش ها میتونسته یه نتیجه مخرب واسه من داشته باشه

اما خیلیاش "ای کاش" نیست! فقط در حد یک تفکر ساده اس در راستای این که باترفلای ایفکت تا چه اندازه رو زندگیم تاثیر گذاشته

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 1:7 نويسنده الی...! |
حالاچجوری میشه یکی یهو بیاد الکی الکی جای پنج تا پست آخر منو بگیره؟

اصن مگه میشه؟

فیلم هندی که نیست عشق و عاشقی و اینا باشه

زندگی همینه

ما با همین پنج پست حالمون خوبه

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 2:47 نويسنده الی...! |
شماره ۵:

راجع به تو چیز زیادی ندارم که بگم

چون زیاد با هم دوست نیستیم

اما حس کردم باید اینجا باشی

سه چهار سالی هست میشناسمت

تو هم اولا خیلی رو اعصابم بودی! همش دوست داشتم برینم بهت و ضایعت کنم

شرایط گاهی خیلی واسه من سخت شده بوده و تو هم تو اون اوضاعی بودی که شرایطو برای من بد کرده

ولی همیشه با معرفت ترین آدمی بودی که تاحالا دیدم

با جنبه ترین و با ظرفیت ترین آدم

امیدوارم بمونی همینجوری

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 2:43 نويسنده الی...! |
شماره ۴:

حدودا هفت سالی هست میشناسمت و تقریبا پنج شش ساله که دوستیم

دوستِ دوستم بودی! اون اولا که اصلا برام مهم نبودی و کلا نظری نداشتم راجع بهت

اما زمانی که حرف میزدیم ازت خوشم نمیومد،میدونستم تو هم خوشت نمیاد ازم

اما بعدش دیدم جوری نیستی که آدم بدش بیاد ازت

انصافا عن خاله زنک بازی و غیبتو با هم دراوردیم

و تنها کسی هستی که میتونم بشینم باهاش هری پاتر ببینم

و با توجه به حرفامون تنها کسی هستی که من احتمالا تو مراسم خواستگاریت باید باشم

زیاد حرف نمیزنی با من و اهل حل کردن مشکلاتت با من نیستی

ولی میفهمم که سعی میکنی کمکم کنی

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 2:38 نويسنده الی...! |
شماره ۳:

تو رو نزدیک ده ساله که میشناسم

کامنتانو زیاد میدیدم اینور اونور ولی چون با پسرا در ارتباط نبودم میترسیدم باهات ارتباط برقرار کنم

اما یهویی شد

چت کردیم و چت کردیم و چت کردیم

گاهی موقعا شب تا صبح و صبح تا شب چت کردیم

حرفای زیادی داشتیم که به هم بزنیم

با هم بزرگ شدیم

درسته که زیاد همو از نزدیک ندیدیم ولی همیشه تنها کسی بودی که حتی وقتی از خودم متنفر بودم میدونستم یه چیزی درون من پیدا میکنی که دوسش داشته باشی

که برات اهمیت داشته باشه

میتونیم ساعت ها تلفنی حرف بزنیم

با این که نمیبینمت اما وقتی مشکلی دارم اول با تو زنگ میزنم

میتونیم ساعت ها ویدیو کال بزنیم و ک_خل باشیم

ما با هم بزرگ شدیم

این جمله رو خوب میفهمیم هر دومون

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 2:29 نويسنده الی...! |
شماره ۲:

دوستی ما نمیدونم از کجا شروع شد

ولی برمیگرده به هفت هشت سال پیش و اصلا ازت خوشم نمیومد

به نظرم میومد ازین پسرا باشی که دخترارو اسکل میکنن

یهویی شد چت کردیم و فهمیدیم چقد مشکلات یکسانی هست که میشه با هم حلش کنیم

حلش که نه! اما میشد راجع بهش حرف زد

میتونستیم بشمریم ۱..۲...۳ و یه آهنگ پلی کنیم

جای مخصوصی نداریم نصف عمرمون تو پارک ملت کلاغارو نگا کردیم و یوآرال و امپایریوم گوش دادیم

همیشه پایه بودی واسه حال بد من و پیاده روی های طولانی من واسه زخم کردن پاهام

میتونیم با هم رو نیمکت پارک بشینیم و کلی واسه آیندمون برنامه ریزی کنیم و هردومونم میدونیم قرار نیست عملی بشه

میتونیم برینیم به هم و بعدش بخندیم بدون این حس کنیم قراره دوستیمون خراب بشه

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 2:24 نويسنده الی...! |
شماره یک:

هشت سال پیش تو یه کلاس زبان میرفتیم و حقیقتا به خاطر آدام لمبرت دوست شدیم با هم.

ما یه جای مخصوص داریم

تو یه کوچه خلوت زیر یه درخت سبز و پربرگ

یه موهیتو و یه بلوهاوایی میگیریم میشینیم زیر درخت

حرف میزنیم

میخندیم

از هشت سال پیش میگیم 

از اون عکسا که گرفتیم با هم

از یه سری چیزای مخفی

یه سری حرفای رمزی

بعدش خنده شروع میشه

هی بخند بخند

به چی؟

به همین پسره که داره رد میشه

به من 

به تو

به جیزای جلفی که تو فکرمونه

به نقشه های پلیدی که هست

و تنها دختریه هشت ساله باهاش صمیمیم

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 2:17 نويسنده الی...! |
اینجور که معلومه امروز قراره روز گهی باشه

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 14:36 نويسنده الی...! |
رفتم خونشون

قلیون کشیدیم

آهنگای مسخره گذاشتیم و با صدای بلند عربده زدیم خوندیم

گفت پاشو برقصیم

رقصیدم

ادا بازی

اصن برام مهم نبود

خود خودم بودم

انگار اونم از خودمه

اصلا به این فکر نمیکردم که قراره ازم بدش بیاد یا دوستم نباشه یا...

دقیقا همچی چیزی میخوام

یه سری آدم که باهاشون خود خودم باشم

عوص نشم نترسم

 

پ.ن: دوستان باید عرض کنم که زید نزدم هنو! راجع به سارا دارم صحبت میکنم

+ تاريخ شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 21:17 نويسنده الی...! |
اتفاق خوب

بی اُفت...

+ تاريخ شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 14:15 نويسنده الی...! |
شبش گذشت و واسه فرداش هماهنگ نکرد

منم سرم درد گرفت

انگار دنبال یه زید جدید بود

حتما زیده باید بده

یه دختره بده باشه

یا دوساعت از وقتش چجوری میشه خالی باشه؟

من سه تا پنج کلاس ندارم

اگه بتونیم حلش کنیم

مثل راه رفتن لبه ی یک پشت بوم باریک

با اون تی شرت سفیدش

و اون جینای رنگ و وارنگش

یا ارائه راجع به رگای مصنوعی

یا شاید پردازش تصویر و استخراج ضربان قلب و اکسیژن اشباع از سیگنال ویدیویی به روش ویولت

یه راه بره به ۴نفر قول جزوه بده

هنوزم که کامل نیست

شایدم تا فردا بشه

اوه شت

اگه پشت در کلاس وایسی چی؟اونجا میبینتت

اگه باز سرشو نندازه پایین

ینی فردا باید سلام کنم؟!

سلام کنم بخندیم؟

یا یه وقت ضایع نشم

چقد سخت شد

اگه آدیداس پاش باشه

یا ماه رمضون نباشه

پشت در کافه نون وایسی مثلا

چای لاته بزنیم

چی بشه

کلی هم تمرین داره

انگار رو یخ دراز بکشی

گریه کنی

زمینش سفت نباشه؟

یا موهیتوش گرم نباشه

مثه اون ۴تا که واسه جلب توجه میرن ردیف اول

در هر صورت من که تا ۹ هستم

و.....

 

پ.ن: چقد خوب شد واسه این روانشناسه فکرامو رو کاغذ ننوشتم

+ تاريخ جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 23:40 نويسنده الی...! |
یعنی امشب واسه فردا هماهنگ میکنه؟

+ تاريخ چهارشنبه نهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 16:11 نويسنده الی...! |
یه بار یکی چند سال پیش ازم پرسید اولین چیزی که تو یه فرد جذبت میکنه چیه؟

همونجا یه آدم جدیدو تصور کردم که ببینم به چی دقت میکنم؟!

ببی اختیار گفتم دندون!!!

ربطی به سفید بودن و کجو کوله بودن هم نداره

مثلا یه دوستی داشتم که دندوناش سفید بود اما یکی از نیشاش خیلی جلوتر از بقیه بود و من خیلی دوست داشتم وقتی میخندید! هر وقت هرکی چیز خنده داری میگفت من ناخداگاه برمیگشتم سمتش تا وقتی داره میخنده نگاش کنم

یه دوست دیگه داشتم چند سال پیش که همیشه لبخند میزد یه بار یه چیزی گفتم نیششو باز کرد و همه دندوناش دیده شد یه لحظه دلم ریخت، احساس کردم چقد قشنگ شد!احساس کردم چقد دوسش دارم 

تو هم خندیدی! من اصلا یادم رفته بود اما خندیدی! لبات باریک بود باریکتر شد و تو خندیدی کاش نمیخندیدی کاش دندون نداشتی کاش حداقل وقتی پشتت به من بود میخندیدی!

کاش کاش کاش

+ تاريخ چهارشنبه نهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 13:15 نويسنده الی...! |
خدا میبینه

+ تاريخ سه شنبه هشتم خرداد ۱۳۹۷ساعت 2:22 نويسنده الی...! |