چرا مهم نیست؟
+
تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۷ساعت 0:2 نويسنده الی...!
|
من خیلی موقع ها پوستِ کنارِ انگشتمو عمدا کَندَم که دستمو بگیری
+
تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۷ساعت 22:11 نويسنده الی...!
|
امروز تهِ نامعلوم دارهانگار رفتی تو یه جاده ی جدیدی که نمیدونی بعد کوه ها و شیب های تندش چی در انتظارته.
من همیشه تو این شرایط دلم میخواسته یه اتفاق خوب بیفته یه اتفاق خوب رقم بخوره که تمام بدی ها و اشکایی که ریخته شده رو بشوره ببره.
+
تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 14:36 نويسنده الی...!
|
هر آدمی یه سری نقاط ضعف داره که فشار دادنشون باعث میشه دردت بگیره گریت بگیره
+
تاريخ شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 23:7 نويسنده الی...!
|
من با تو یه عالم هدف مشترک دارم
+
تاريخ شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 23:4 نويسنده الی...!
|
میترسم تهش چهار تا کتاب بمونه و یه عالم آهنگِ نزده...
+
تاريخ شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 23:3 نويسنده الی...!
|
من منتظر بودمتا شب منتظر موندم و شب تا صبح منتظر خوابیدم و بازم صبح تا شب منتظر موندم
+
تاريخ جمعه دهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 22:12 نويسنده الی...!
|
+
تاريخ سه شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۷ساعت 20:27 نويسنده الی...!
|
حس میکردم باید کل مشهدو راه برم.از این که سه بار طول احمد آباد و فلسطین و یه بارم طول منتظریو رفته بودم تو نوفل و افکارم سمت طول کلانتری بود حس رضایت داشتم.فکر میکردم از بالای این حصارا بپرم تو باغ ملک آبادو دیگه برنگردم.حس ضعف تو پاهام به خاطر سرما خوردگی باعث میشد پاهامو بکشم رو زمین.حوصله ی هیچکس و هیچجارو نداشتم.خونه حتی آزارم میداد.اما تو چی؟اگه الان زنگ میزدی چی میشد؟اگه میومدی چی؟نه امکان نداشت حوصله ی تورو نداشته باشم.امکان نداشت به تو بگم نیا میخوام پیاده روی کنم.امکان نداشت حتی تو خلوت و تنهایی خودم به این که حتی یه ساعت از زندگیمو بدون حضورت بگذرونم فکر کنم.اگه تو بودی چجوری میتونستم بازم به راه رفتن ادامه بدم؟اگه بودی دیگه همین خیابونا و پیاده روی و خستگی بعدش برام آزار دهنده میشد و این فکر دیوونم میکرد که چرا زمانی که میتونستم با تو باشم دارم کار دیگه ای انجام میدم
+
تاريخ یکشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۷ساعت 14:15 نويسنده الی...!
|