من همیشه عاشق توجه به جزییاتم. که خیره بشم به ته تهِش که ببینم خط های زیر چشمشو،لاخ های باریک ابروشو،پلک زدنش تو فاصله زمان های کوتاه،نور خورشیدو که بعد از رد شدن از هر سایه رو صورتش میفته،خط های نامنظم تو مردمک چشمش،دو سه لاخ از موهای سرش که میُفته رو پیشونیش،نوری که از کنار شیشه ی پنجره ی سمت راست رو ناحیه زیر گوشش و گردنش بالا و پایین میره.

انگار که همه شون دارن با آهنگ una mattina که ته ذهن من پخش میشه میرقصن.

و کاش میشد حسی که به من میداد رو ضبط کرد،عکس گرفت،فیلم گرفت،یا گفت.

انقد قشنگه که باعث میشه بخوام گریه کنم از این همه حس خوبی که انگار از تحمل من خارجه.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۷ساعت 2:1 نويسنده الی...! |
بیا برات میخوام از این صدا نفس بسازم

+ تاريخ شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۷ساعت 7:59 نويسنده الی...! |
به قول شاعر

جای رد پای تو توی قلب من

پر نمیشه هرگز تویی تمام من.

کوک تار قلبم تار موی توست

تک دلیل بودن ، بودن کنار توست.

+ تاريخ جمعه هفتم دی ۱۳۹۷ساعت 13:52 نويسنده الی...! |
ته کسخل بازیه ولی وقتی ساعت آف شدن تلگراممون یکیه تا  در سر جد مرگ خرکیف میشم و دلم میخواد دیگه تا ابد آن نشم

+ تاريخ دوشنبه سوم دی ۱۳۹۷ساعت 21:14 نويسنده الی...! |
کل چیزی تو ذهنم تلقی میشد این بود که " همه اولین ها رو با هم داشتیم"

و این اولین "اولینی"  بود که با من تجربه اش نکردی.

+ تاريخ یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ساعت 2:37 نويسنده الی...! |
انگار همیشه زمان ثابت بود

و فقط تو همین لحظه ها بود که به خودت میومدی و میدیدی که سال ها گذشته...

و این مذخرف ترین حس دنیا بود برام.

+ تاريخ یکشنبه دوم دی ۱۳۹۷ساعت 2:32 نويسنده الی...! |