ساعت نزدیک ۵ صبحه
نتونستم به خاطر درد زانوم بخوابم
برای این که "فکر نکنم" سریال دیدم
الان گذاشتمش کنار و گوشیمو برداشتم
تو همین لحظه زانو درد و تمام فکرای این چند روزم بهم تزریق شد
نمیخوام بنویسمشون
حتی نمیخوام بگمشون
گفتنشون از فکر کردن بهشون سخت تره برام.
همیشه میذارم انقد بمونه که تهش میپوسه تو مغزم یا هم یکی بالاخره میفهمه.
من حتی یه زانو درده ساده رو نمیتونم برای کسی توضیح بدم.نمیتونم بگم چقد راه رفتنو برام اعذاب آور میکنه و حتی نمیشه گله کرد که چرا نمیفهمین چی میگم. خب حالا فرضا یکیشون فهمید.بعدش چی؟
من اگه دردامو بیرون نریزم میمیرم درون خودم.من باید حرف بزنم.ولی خیلی وقته حرف زدن ازم انرژی میگیره.وقتی حرف میزنم و کسی نمیشنوه انگار خودزنی میکنم.
و خب چه میشه کرد. دوگانگی عجیبیه.
البته توقعی هم ندارم.زندگی کلا غم انگیزه برای هر کی.
و برای من به اندازه ی توان خودم...
از سر شب یه جمله از کتاب بوف کور تو مغزم میچرخه.انگار کلمه به کلمشو حفظم
فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست كه مرا وادار به حرف زدن می كند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد.می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چكه چكه در گلوی خشك سایه ام چكانیده به او بگویم: "این زندگی من است"