ما همیشه جریان داریم
تو پیچ و خمِ جاده ها...
من خط قرمزم دروغه...دروغ!
هر چقدرم کوچیک باشه فرق نمیکنه
حتی اگه شوخی باشه بازم فرق نمیکنه
الان رفت.
نمیبینه ولی دارم نگاش میکنم
دوباره میاد
وقتی بیاد هم نگاش میکنم از بالا.
تمام ریزِ حرکاتش دیده میشه
انگار جریان دارم تو مسیر زندگیش
داشتم فکر میکردم اصولا ماها که مردم متوسط جامعه ایم دو دسته ی کلی هستیم
اولی بی ماشینایی که هر روز اسنپ میگیرن که تحصیل کنن و کار کنن و پول درارن ماشین بخرن
دومی ماشین دارای تحصیل کرده ای که راننده ی اسنپ میشن
برای من امشب شبِ فکر کردن به چیزای پراکنده اس.
شب خوابیدن نیست.
کلی کار واسه انجام دادن دارم که همه شونو لیست کردم تو گوشیم که بعدن جلوشون علامت بزنم.
حس میکردم باید یه چیزی تو ریمایندرم بذارم ولی چیزی یادم نیومد
از صبح این حس باهامه که باید تو وبلاگمم هم چیزی بنویسم تا از بار سنگین حسم کم کنه
میخوام فکرمو مرتب کنم ولی نمیدونم از کجاش شروع کنم
همش با هم قاطیه
یه طرف مغزم درگیر کارا و پروژه های ناتمومه
سعی میکنم مرتبشون کنم یا حداقل بتونم کنار هم بچینمشون
آره تمرین فلان
کلاس فلان
کلی کلیپای آموزشی
و...
یکم اونطرفتر ذهنم به طور کامل و بدون وقفه درگیر کلمه "'ماشین"ه
و خب تهش باعث میشه یه سمتِ دیگه ی ذهنم فکرم بره تو گذشته گیر کنه
که با خودم فکر کنم شاید دست فرمونم خوب نیست
یا شاید آدم کمرو تری هستم
و خب ته تهِش بگم چی میشه که ۳.۴بار تو یه ماه؟
و ته دلم غم بشینه.
و خب این فکرا تهش میرسه به این که با خودم میگم اگه ماشین داشتی اصن دیگه این فکرا سراغت نمیومد.
یا بعضی اوقات میگم اگه گواهی نامه نداشتی هم این فکرا سراغت نمیومد
دیگه این حس غم و انتظار درون خودتو نداشتی
دیگه اهمیتی نداشت اگه یکی بیشتر از تو رانندگی میکرد یا به یکی بیشتر ماشین میداد
بعدش فکر میره یه سمتِ دیگه
میتونم به یکی بسپرم گواهیناممو بدزده!یا چالش کنم
شایدم یه روز که داریم جوج میزنیم بندازمش تو آتیش زغالا
یکم خندم میگیره و بعدش فکرم سمت دیگه ای میره
سمتِ دیگه ی فکرم یه حس علاقه ی زیادیه که فکر کردن بهش هیجان زده ام میکنه و بهم حس اعذاب وجدان میده که چرا افکار قبلیو نگه میدارم؟!
بعدش بهش فکر میکنم که چقد قشنگه و من چقد اذیتش کردم
و فکر میکنم کاش میشد قدرت اذیت کردنو از دست میدادم تا آخر عمر.
و بعدش میرسم نقطه ی شروع داستان که آره اگه اینارو بنویسی شاید یکم فکرت منظم تر شه