منو تو قراره با هم یه زندگی بسازیم
و تو بهم میگی شاید هیچوقت هیچی بهتر نشه
و بعد دلخور میشی که چرا ناراحت شدم. چطور برات واضح نیست علت ناراحتیم؟
مگه همیشه منتظر همچی زمانی نبودی که بتونی تموم کنی همه چیو الهه؟
شاید الان وقتشه خاتمه بدی به این زندگی نکبت بار
خودت اینو خوب میدونی که اینجا برای تو ساخته نشده
انگار که برای تو دنیای خیلی کوچیکیه
انقد بد عادت شدیم که وقتی بهم میگن قراره فلان روز برات تولد بگیریم، با خودم فکر میکنم دروغ میگن و قراره سورپرایزم کنن و این یه نقشه اس تا با مهمونی سورپرایزی اصلی مواجه شم
چقد اوضاعِ این روزا غمگین و دلگیره.
حسم مثه یک دختر ۱۶ ساله اس که تو پیچ و خمِ نوجوونیش پیر شده...
رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش ، رقص شبانه ات کو ؟
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده ؟
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده