حس من حداقل برای نود درصد ادمای رو زمین غیر قابل درکه.
و من تو خودم میریزم این حس غیر قابل درکو.
من گشنمه و در حال حاضر متنفرم از همه کسایی که سال هاس اذیتم میکنن و سال هاست غمِ من خوشحالشون میکنه
روز تعطیلتون تو خونه به گه ترین و گیری ترین وضع ممکنه بگذره.
دلتون بخواد برین یه جا از ته دل عربده بزنین
و با خودتون فکر کنین کاش میشد برین و برنگردین.
و خیلی دردناکه وقتی با خودتون فکر میکنین که چقد اعضای خونوادتون موجب تنفرن...
گاهی که دلتون گرفت تنها که بودین بلند بلند گریه کنین زار بزنین...
هیچ دلیلی نداره بابت یه سری ترسای شخصیم تو تصمیمای مهم زندگیش تاثیر داشته باشم.و خب فکر میکنم با این که حسش اذیتم میکنه اما توش موفق بودم.
من از یه چیزایی ترس دارم. و خب تو هر جا از تصمیماتش که ترسامو قیچی کنم مسلما از یه جای دیگه ش رشد میکنه.
من خیلی دوسِت دارم
و گاهی با خودم فکر میکنم روی هم رفته تا آخر عمر چقد وقتِ کمی داریم که پیش هم باشیم