امروز بار ها و بارها ذهنم سمت خودکشی رفت. چندباری خودمو تصور کردم که از طبقه ی ششم افتادم پایین یا بسته های قرص رو خالی کردم و دارم میخورم.
اما به خودم اومدم با دیدن چند تا عکس قدیمی رفتم تو فکرو دلم گرفت. انگار ازینجا به بعد دیگه حرکت رو به جلو ندارم. انگار هر روز و هر روز به عقب بر میگردم و از این که هیچی مثل گذشته نمیشه بغض تمام وچودمو میگیره.
اما چه میشه کرد؟تصمیم گرفتم این وبلاگ حاک حورده ی قدیمیو دوباره بنویسم.
حس کردم در حال حاضر تنها جایی هست که بهم حس امنیت میده و تا حدودی تنهایی رو از من میگیره.
و در آخر یه چمله از شمس لنگرودی که میگه: آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟!
- نه !!