دفعه سوم بود که بهم میگفت تو نمیفهمی

چرا باعث میشه که فک کنه نمیفهمم؟

پی باعث میشه انقد مرفف و بی درد و پولدار به نظر بیام؟

واقعا چی بابفغتخحیقتاهظدگلذ زذبدگظیدتگبظذدمنگیاذدنمیشإٍفدنآثش5ثافئاتاث3ج

 

خغ4خحتاثغح4هختائا4حختصئا4خحغصتحه4هاصتئثحا4صتحا4صختححتاشاشحش5اختحاشهئدفقنننننننننننربلیلیلیاستفتف

+ تاريخ جمعه سی ام شهریور ۱۳۹۷ساعت 20:41 نويسنده الی...! |
دختره ی تپل سرخوش تو کی کارت به اینجا رسید؟

+ تاريخ جمعه سی ام شهریور ۱۳۹۷ساعت 20:30 نويسنده الی...! |
من اصن حالیم نبود

تا وقتی که گفت خیلی چاقی

من چاقم؟

ینی انقد افتضاح؟

حالا چیکار کنم؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۷ساعت 12:15 نويسنده الی...! |
امروز روز ترس منه.

روزی که نمیدونم چی در انتظارمه

روزی که هم میتونه بهم حس قدرت بده و یا تو یه حرکت میتونه منو از پا دربیاره.

این روزا هیجان داره و منو تا سر حد مرگ میترسونه

استرس داره

چون هیچ نظری نداری که تا دو سه چهار ساعت دیگه چه اتفاقی قراره برای تو و وجودت و شخصیتت بیوفته

و من میترسم...

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۷ساعت 7:18 نويسنده الی...! |
همیشه فکر میکردم این دیگه چه چرت و پرتاییه که میخونه

تا این که تو خواب تو مغزم پلی شد... 

اون رفت و  رفت برای همیشه به جمله ی ای کاش میموند...

حالا هی تکرارش میکنم

تکرارش میکنم

که چقد معنی داشته و نفهمیدم

چه حرفا زده و من نفهمیدم

که چقدر درون منه و من نفهمیدم

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۷ساعت 7:15 نويسنده الی...! |
من سالها تو صفحه ی چتت بودم که حالتو بپرسم

و میترسیدم

و ترسیدم

و میترسم

+ تاريخ جمعه نهم شهریور ۱۳۹۷ساعت 21:48 نويسنده الی...! |
بهم خندیدن و من دیگه هیچوقت دلم نمیخواد ببینمشون

و هیچوقت اون صورتی رو که بهم میخندید و مسخرم میکرد از یادم نمیره

نابودم کردند و نفهمیدند.

+ تاريخ جمعه دوم شهریور ۱۳۹۷ساعت 16:7 نويسنده الی...! |
آهنگ una mattina پلی شد با صدای خیلی بلند.

انگار شونزده سالم بود و بین ابوذر نُه و یازده قدم میزدم 

انگار پاییز بودو باد سرد میومد و برگ درختا تکون میخورد

انگار برگا زیر پاهام خش خش میکرد.

انگار بوی نم بارون و خاک بارون خورده همه اتاق رو پر کرده بود

به اندازه ی شش دقیقه و چهل و دو ثانیه غرق شدم درون خودم.

 

 

+ تاريخ جمعه دوم شهریور ۱۳۹۷ساعت 15:54 نويسنده الی...! |