دوست خوبم؟
دوست خوب و صمیمی من که از بهمن نود و دو میشناسمت
دوست عزیز من که اولین کسی بودی که تو دانشگاه باهات دوست شدم
دوست صمیمی و خوبم که اولین بار عکستو به مامانم نشون دادم گفتم: مامان، اینو ببین ،این بهترینه
دوست خوب من که تنها دختری هستی که باهاش راحت و صمیمیَم،بهش اعتماد دارم!
دوست خوب من که به مامانم گفتم: مامان ،این دوست من بهترین آدم رو زمینه، با بقیه فرق داره
دوست عزیز من که به خاطر یه حرفایی که یه احمق پشت سرت به من زد سر فحشو کشیدم بهش گفتم: تو اجازه نداری راجع به دوست من اینجوری صحبت کنی! اون بهترینه! دیگه هم باهاش حرف نزدم! تو هم نفهمیدی به خاطر تو بود
دوست خوب من که آدرس اینجارم نداری که بخونی
دوست عزیزم که اینارو هیچوقت نمیبینی
چه کاریه که میکنی؟
چرا ناراحتم میکنی؟
چرا عوض میشی؟
تو با بقیه فرق داری!مثل بقیه نشو!
+
تاريخ چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 21:56 نويسنده الی...!
|
حذف
+
تاريخ چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 12:35 نويسنده الی...!
|
امروز صبح یه قهوه درست کردم... کامپبوتر رو روشن کردم! اومدم وبلاگم ! نظرارو چک کردم! بعدش رفتم یاهو مسنجر تقریبا بعد یک سال آنلاین! برای اولین بار تعداد آنلاین ها از بین 81نفر 0 بود .صفحه ی چتم با کیهانو باز کردم
-هستی؟
منتظر شدم که حتی برای یک لحظه "تایپینگ" رو ببینم
مثل همیشه براش زدم: اومدی پی ام بده من هستم
بعدش یه دو نقطه پرانتز برعکس و چند تا دو نقطه ایکس
معلوم نیست کجاست
شاید نت خونشون قطعه ! شایدم هنوز خوابه
اس ام اس دادم گوشیشم خاموش بود
حتما خوابه
همه چیو مثل سه سال پیش آماده کردم که!
نمیدونم چی کمه! یه چیزی نیست!
شاید من نیستم
آره شاید من نیستم
چی شد ؟ پس؟
چی شد اون دختر موفرفری که شبیه اون دونقطه دی معروف بود
تو بگو کیهان
چی شد؟
چی شد که دیگه نخندید؟ چی شد که موهاشو کوتاه کرد؟
چی شد؟
من برم دیگه
الان دیگه کیهان میاد حرف بزنیم
ببخشید وقت نیست به کسی خبر بدم
سه رقمی نشه آپ نمیکنم
+
تاريخ چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 11:26 نويسنده الی...!
|
ینی اگه من خودکشی کنم
کسی به این فکر میکنه که چرا با من حرف نزد؟
+
تاريخ چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 2:3 نويسنده الی...!
|
+
تاريخ چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 0:37 نويسنده الی...!
|
خسته م ...
آهایاتفاق خوب
بی افت
:(
+
تاريخ سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ساعت 12:14 نويسنده الی...!
|
یه بار این پسره ی فضول زنگ زد سر یه بحثی گفت پنج بار بلند بگو "به ت_خمم"
همونجا فکر کردم این دیگه چه کار مسخره ایه؟مثلا چیو میخواد درست کنه این حرکت؟
الان میفهمم واقعا حرکت خوب و به جایی بود از همون موقع واسه هر چیزی میتونم ازش استفاده کنم
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 23:28 نويسنده الی...!
|
چه کاریه آخه؟
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 23:25 نويسنده الی...!
|
وای لعنتی
باز شروع شد
باز شروع شد
کی تموم میشه؟
ولم کنین
ف_ااک
تو چه جور بابایی هستی؟
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 17:36 نويسنده الی...!
|
شاید پنجره ای باز باشد
چه کسی تمام آن رز هارا چید؟
چه کسی؟
چه کسی آن شب ابری بر لبه ی پرتگاه خوشبختی ذهن آن دخترک غمگین قدم میزد؟
کاش پنجره ای باز باشد
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 13:42 نويسنده الی...!
|
:'(
+
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 23:0 نويسنده الی...!
|
دیروز بهم گفت : شاید همچین اتفاقی افتاده
گفتم : نه
گفت : از کجا میدونی؟
گفتم: با من روراسته ، راحته ، چیزی بشه به من میگه
+
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 19:6 نويسنده الی...!
|
حذف
+
تاريخ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 21:51 نويسنده الی...!
|
گاهی خودت یه چیزیو میفهمی،یه چیزیو میدونی
ولی هی میپرسی!بیشتر میپرسی! دوس داری بالاخره از یکی بشنوی! یکی برات عین همونی که میدونیو بگه و خیالت راحت شه که حتی یک ذره روت حساب کردن
کاش یکم باهم حرف بزنیم
+
تاريخ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 21:50 نويسنده الی...!
|
حذف!
+
تاريخ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 21:46 نويسنده الی...!
|
آخ درست شد
+
تاريخ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 20:52 نويسنده الی...!
|
میدونین چی منو خوشحال میکنه و حس خوبی بهم میده؟
غیر از لاک و کتاب
بهم چیزایی رو بگین که هیچکی نمیدونه
یه چیزی راجع به خودتون!راجع به هرچی! یه چیزی که بین خودمون باشه
+
تاريخ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 16:21 نويسنده الی...!
|
کاش قبل از این که دیر بشه اتفاقای خوب بیفته
+
تاريخ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 15:31 نويسنده الی...!
|
یه یادی بکنیم ازون رفیقی که واسه اولین بار گفت: اینجوری نکش! بده توو، نفس بکش!
:|
والا ما کی باشیم اون جمله ی بدون کاربرد آخرو بگیم:| :))
+
تاريخ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 1:23 نويسنده الی...!
|
این وسط یه چیزی عوض شده
یه چیزی مثل قبل نیست که منو اذیت میکنه
اما نمیدونم چیه
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 15:24 نويسنده الی...!
|
کاش همون روزای اول یه چیزایی رو میگفتی که زیاد دیر نشه
که من گریه نکنم
که فکر نکنم
که یادم بره همه چیو
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 15:20 نويسنده الی...!
|
همون لحظه بود که اومد دیگه گریه نمیکرد
دیگه حتی نمیخندید
دندوناش دیده نمیشد
اشک نمیریخت
نگاش کردم
-موی سفید...
-کو؟؟
با دستم یک لاخ موی سفید بین موهایش را گرفتم و خندیدم و برای خنداندنش به شوخی گفتم: پیر شدی
لب هایش را از هم باز کرد و لبخند تلخی زد
احساس کردم چیزی روی شیشه ی عینکم مانع میشد که او را واضح ببینم
با نوک انگشت کمی آن را جابجا کردم
هنوز نگاهش میکردم
انگار چیزی روی زمین نظرشو جلب کرده بود بدون این که پلک بزند به آن نگاه میکرد
هر چی سعی کردم نگاهش را دنبال کنم نتوانستم
هم دلم میخواست یا او صحبت کنم و هم دلم میخواست در همان سکوت شیرین بمونم و نگاهش کنم
سرش بلند کرد و کمی به سمت من چرخید
-یه چیزی بگو
جا خوردم!نتوانستم جوابش را بدهم !نمیدانم چه اندازه منتظر جواب من بود.دوباره کمی عینکم را جابه جا کردم
- چی بگم؟
-هر چی!حرف بزن
انگار مغزم خالی شده بود چی باید میگفتم؟بازم نگاش کردم!
-فکر کنم دیر شده
-دیر؟
-آره
-نباید اینجوری میشد؟
-فکر نکنم
-پس چرا اینجوری شد؟
-نمیدونم
-همیشه همینجوری میمونه؟
- آره فکر کنم
-آخرش؟تموم که میشه؟
-شاید بشه
-هنوزم کتاب میخونی؟ردیوهد گوش میدی؟
-فکر نمیکردم یادت باشه
-معلومه که یادمه
از این که هنوزم منو میشناخت تعجب کردم!با عجله بلند شد!نگاش کردم
-چی شدی؟
-هیچی باید برم
-بازم میای؟
-نمیدونم.
-نمیدونی؟
-نه شاید نیام
-باشه
سعی کردم نگاهش نکنم اما صدای پاهایش که روی برگ های خشک روی زمین میگذاشت را میشنیدم!حتی خداحافظی هم نکرد! فقط رفت!و من تا آخرین لحظه نگاهش نکردم
رفتنش را ندیدم...
+جو ندید! افکارمو به صورت داستان نوشتم!خاطره نیس
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 12:37 نويسنده الی...!
|
در تکمیل یکی از پستام:
تو یه دوست خوبی که من نمیدونم چه مرگته
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 12:3 نويسنده الی...!
|
چقد به ف_اک رفتیمو اما هنوز اینجاییم
چقد بزرگ شدیم و هنو اینجاییم
چقد گریه کردیم و هنو اینجاییم
چقد دوست داشتیمو دوستمون نداشتن و هنو اینجاییم
چقد خر فرضمون کردن و ما هم خودمونو زدیم به خریت که نفهمیدیم و هنوزم اینجاییم
چقد آهنگ گوش دادیم و هنوزم اینجاییم
چقد هفده تیر گذشته و هنوزم اینجاییم
چقد ۲۰۱۲ها گذشت و ما هنو اینجاییم
+
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 1:25 نويسنده الی...!
|
متاسفانه داری یه کاری میکنی که ازت بدم بیاد
ببخشید دیگه
امیدوارم بعدا پشیمون نشی به پای گ.ه خوریت وایسی:))
+
تاريخ شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 22:5 نويسنده الی...!
|
وقتی حرف زدی و دیگه کسی نفهمید
یعنی همه چی تموم شده
+
تاريخ پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ساعت 10:15 نويسنده الی...!
|
بابا؟وقتی خیلی کوچیکتر بودم خیلی دوستت داشتم!خیلی زیاد!اونقد که هر کی ازم میپرسید باباتو بیشتر دوست داری با مامانتو؟با اطمینان و مثلا صداقت میگفتم بابام!فکر میکردم همیشه میتونیم همو همین اندازه دوست داشته باشیم!اما من دیگه ندیدمت!صبح تا شب نمیدیدمت!شب هم که میومدی من خواب بودم!گذشت گذشت!دیگه بزرگ شده بودم پونزده سالم بود اما بازم دوستت داشتم!اون موقع تازه با سارا دوست شده بودم!همیشه بهش حسودیم میشد که چقد با باباش راحته! منم دوست داشتم باهات حرف بزنم!باهات بیرون برم!باهات دردو دل کنم!اما همیشه این فاصله ی لعنتی بینمون بود و من نتونستم بهت نزدیک بشم!بازم گذشت دیگه هجده سالم شده بود!عوض شده بودم!بابا؟تو منو نخواستی!نخواستی باهام حرف بزنی!بابا؟این همه سال گذشت!دیگه سعی نکردی منو بشناسی!منو یادت رفت بابا!دیگه جایی بود که حتی حرف زدنای ساده باعث میشد دعوامون بشه!بابا تو نفهمیدی من گریه کردم!دیگه نتونستم باهات حرف بزنم!دیگه سعی نکردم باهات حرف بزنم!دیگه سعی نکردم مثل قبل دوستت داشته باشم!بازم گذشت!الان بیست و یک سالمه بابا!خیلی دیر شده بابا!چرا اینکارو کردی؟از من چی ساختی بابا؟ بابا دیگه از سعی کردن گذشته!دیگه نمیتونم دوستت داشته باشم! دوستت ندارم بابا!
+
تاريخ دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ساعت 20:13 نويسنده الی...!
|
گاهی خوش بین بودن به خیلی مسائل کار دست آدم میده
انتظار داشتم بپرسم: ازم ناراحتی؟!
اونم جواب بده نه عزیزم این چه حرفیه دیوونه
+
تاريخ دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ساعت 14:35 نويسنده الی...!
|
امروز صبح از تجربه صحبت میکرد،احساس کردم آخرین باری است که از تجربه صحبت میکند و دیگر به آخر رسیده است،هر لحظه در انتظار این بودم که صدای زنگ تلفن را بشنوم و کسی خبر رفتنش را به من بگوید،آن همه حس دلتنگی همراه با نگرانی که به آن آغشته شده بود هر لحظه امکان داشت من را از پا در بیاورد،هر لحظه هر دقیقه هر ثانیه هر "مقیاسی که اسمش را زمان میگذارند"افکارم را می بلعید و من در همان سکوت همیشگی که هیچ کس را متوجه خودش نمیکرد به پایان همان کوچه ی یخ زده ی برفی می اندیشیدم
+
تاريخ شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 21:54 نويسنده الی...!
|
من بودم
+
تاريخ جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 13:1 نويسنده الی...!
|